محمود كتبى
63
تاريخ آل مظفر ( فارسي )
بندهء فقير جامع اين اوراق از پسر حاجى قوام الدين شنيدم كه در روز سوم بعد از وفات پدر ، به ديدن امير شيخ رفتم . چون مرا بديد بگريست و گفت چه ضايع عمرى و بىحاصل روزگارى باشد كه در تحصيل علم نجوم صرف شود . من در تبريز استادى داشتم كه اگر از خواجه نصير الدين طوسى بيشتر نبود ، كمتر نبود و جدى تمام داشتم در دانستن اين علم . در اين مدت به واسطهء علم نجوم هرگاه كه كار من مستقيم خواست شد ، به توهم آنكه فلان كوكب ناظر به طالع است ، فلان ستاره مقابله دارد ، فلان نجم تربيعى دارد ، كار من متزلزل بود . اين چند نوبت صلح با محمد بن مظفر جهت آن بود كه كار او به اهمال مىگذاشتم . امسال در نجوم مىنمود كه در بلاد فارس كسى نماند كه مثل او به كرم و بزرگى در قرنها پيدا نشود و من جزم شدم كه آن من خواهم بود . لاجرم شمشير نرسانيده از محمد بن مظفر بگريختم 54 . خود اين كس حاجى قوام بود 55 بعد از آن اين ابيات بخواند : بد و نيك از ستاره چون آيد * كه خود از نيك و بد زبون آيد گر ستاره سعادتى دادى * كيقباد از منجمى زادى كيست كز مردم ستارهشناس * ره به گنجينهاى برد به قياس ؟ تو دهى بىميانجيان را گنج * كه نداند ستاره هفت از پنج هرچه هست از دقيقهاى نجوم * با يكايك نهفتههاى علوم همه را روى بر خدا ديدم * وز خدا بر همه ترا ديدم و ثانيا سيد امير حاج ضراب را كه از رؤس سادات درب مسجد جديد بود و حاجى شمس الدين ، كه پيشواى محلهء باغ نو بود ، قتل كرد و شيرازيان بدين واسطه از او متنفر شده بودند . تا در ماه رمضان كه دو سه روز مزاج شاه شجاع انحراف يافته بود ، ناگاه رئيس عمر پسر رئيس علاء الدين ، كه پيشواى محلهء موردستان بود ، بعضى را از بطانهء خويش بيرون فرستاد و مقرر كرد چون از دروازهها بيرون جنگ دراندازند ، دروازهء موردستان را به روى حضرت مبارزى و شاهى بازگشايد . شاه شجاع اعلام پدر كرد . در ثالث شوال سنهء اربع و خمسين و سبع مايه ، بنابراين مواضعه عساكر در حركت آمدند و مقاتله گرم شد . رئيس عمر بر وعده وفا كرد و دروازه بگشود 56 . امير مبارز الدين با معدودى چند به اندرون شهر راندند . چون امير شيخ واقف شد ، به دفع مشغول بودن نتوانست . با جمعى امرا و اقربا به جانب شولستان بيرون رفت .